غزل شمارهٔ ۵۰۰
تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدمعاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم
نامهٔ عشقت بخواندم عاشق دردت شدمحلقهٔ زلفت بدیدم حلقه در گوش آمدم
سرخ رو از چشم بودم پیش ازین از خون دلزردرو از سبزهٔ آن چشمهٔ نوش آمدم
شغبهٔ آن شکرستان شکربار ار شدمفتنهٔ آن سنبلستان بناگوش آمدم
خواب خرگوشم بسی دادی ندانستم ولیکهم به آخر در جوال خواب خرگوش آمدم
کی بگردانم ز تو از هر جفایی روی از آنکتو جفا کیش آمدی و من وفا کوش آمدم
عشق تو کاندر میان جان من شد معتکفکی فراموشش کنم گر من فراموش آمدم
وصف میکرد از تو عطار اندر آفاق جهاننک سخن ناگفته حالی گنگ و مدهوش آمدم