غزل شمارهٔ ۴۸۵
آنچه من در عشق جانان یافتمکمترین چیزها جان یافتم
چون به پیدایی بدیدم روی دوستصد هزاران راز پنهان یافتم
چون به مردم هم ز خویش و هم ز خلقزندگی جان ز جانان یافتم
چون درافتادم به پندار بقادر بقا خود را پریشان یافتم
چون فرو رفتم به دریای فنادر فنا در فراوان یافتم
تا نپنداری که این دریای ژرفنیست دشوار و من آسان یافتم
صد هزاران قطره خون از دل چکیدتا نشان قطرهای زآن یافتم
خود چه بحر است این که در عمری درازهرگزش نه سر نه پایان یافتم
شمعهای عشق از سودای دوستدر دل عطار سوزان یافتم