غزل شمارهٔ ۴۷۵
نه ز وصل تو نشان مییابمنه ز هجر تو امان مییابم
دشنهٔ هجر توام کشت از آنکتشنهٔ وصل تو جان مییابم
از میان تو چو مویی شدهامکه تورا موی میان مییابم
به یقین از دهن پرشکرتاثری هم به گمان مییابم
بر رخت تا به نگویی سخنیمیندانم که دهان مییابم
در صفات لبت از غایت عجزعقل را کند زبان مییابم
دل و جان بر چو لبت آن داردکین همه لایق آن مییابم
زان به روی تو جهان روشن شدکه تورا شمع جهان مییابم
آنچه از خلق نهان میجستمدر جمال تو عیان مییابم
بی تو عطار جگر سوخته رانتوان گفت چه سان مییابم