گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۳

ای از همه بیش و از همه پیشاز خود همه دیده وز همه خویش
در ششدر خاک و خون فتادهدر وصف تو عقل حکمت اندیش
در عالم عشق عاشقان راقربان شدن است در رهت کیش
هر دم که زنند عاشقانتبی یاد تو در دهن شود نیش
درویش که لاف معرفت زداز عجز نبود آن سخن پیش
در هر دو جهان ز خجلت توزآن است سیاه‌روی درویش
چون فقر سرای عاشقان استعاشق شو و از وجود مندیش
در عشق وجودت ار عدم شددولت نبود تو را ازین بیش
عطار ز عشق او فنا شوتا باز رهی ازین دل ریش