غزل شمارهٔ ۴۲۹
چو دربسته است ، درجِ ناپدیدشبه یک بوسه ، توان کردن کلیدش
شکر دارد لبش هرگز نمیریاگر یک ذره بتوانی چشیدش
ندید از خود سر یک موی بر جایکسی کز دور و از نزدیک دیدش
مگر طراری بسیار میکردکمند طرهاش زان سر بریدش
اگر نبود کمند طرهٔ اوکه یارد سوی خود هرگز کشیدش
اگرچه او جهان بفروخت بر منبه صد جان جان پرخونم خریدش
ز جان بیزار شو در عشق جاناناگر خواهی به جای جان گزیدش
دلم جایی رسید از عشق رویشکه کار از غم به جان خواهد رسیدش
اگر بر گویم ای عطار آن غمکزو دل خورد نتوانی شنیدش