گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۵

آفتاب عاشقان روی تو بسقبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس
ترکتاز هر دو عالم را به حکمیک گره از زلف هندوی تو بس
آب حیوان را برای قوت جانیک شکر از درج لولوی تو بس
جملهٔ عشاق را سرمایه‌هاطاق آوردن ز ابروی تو بس
صد سپاه عقل پیش اندیش رایک خدنگ از جزع جادوی تو بس
شیرمردان را شکار آموختناز خیال چشم آهوی تو بس
آنکه او بر باد خواهد داد دلیک وزیدن بادش از سوی تو بس
در ره تاریک زلفت عقل راروشنی یک ذره از روی تو بس
درگذشتم از سر هر دو جهانزانکه ما را یک سر موی تو بس
گر ز عطارت بدی دیدی بپوشعذر خواهش روی نیکوی تو بس