غزل شمارهٔ ۳۹۸
نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار، ای پسر!بی تو به سر نمیشود، زین همه کار، ای پسر!
صبح دمید و گل شکفت، از پی عیش، دم به دمچنگ بساز، ای صنم! باده بیار، ای پسر!
تا که ازین خمار غم، خون جگر بود مراهین بشکن ز خونِ خُم، رنج خمار، ای پسر!
چند غم جهان خورم؟ چون نیَم اهل این جهانباده بیار تا کنم، زود گذار، ای پسر!
من چو به تَرک نام و ننگ، از دلِ جان بگفتهامچند به زهد خوانیم؟ دست بدار، ای پسر!
چون به شمار کس نیم، سر به هوا برآورمتا نکَنندم از جهان، هیچ شمار، ای پسر
نیست مرا ز هیچ کس، هیبت نیم جو ز منهست مرا یکی شده، منبر و دار، ای پسر!
جان فرید از نفاق، ننگ به نام خلق شدپس تو ز شرح حال خود، ننگ مدار، ای پسر!