غزل شمارهٔ ۳۸۴
قدم درنه اگر مردی درین کارحجاب تو تویی از پیش بردار
اگر خواهی که مرد کار گردیمکن بی حکم مردی عزم این کار
یقین دان کز دم این شیرمردانشود چون شیر بیشه شیر دیوار
چو بازان جای خود کن ساعد شاهمشو خرسند چون کرکس به مردار
دلیری شیرمردی باید این جاکه صد دریا درآشامد به یکبار
ز رعنایان نازکدل چه خیزدکه این جا پردلی باید جگرخوار
نه او را کفر دامنگیرد و دیننه او را نور دامنسوز و نه نار
دلا تا کی روی بر سر چو گردونقراری گیر و دم درکش زمینوار
اگر خواهی که دریایی شوی توچو کوهی خویش را برجای می دار
کنون چون نقطه ساکن باش یکچندکه سرگردان بسی گشتی چو پرگار
اگر خواهی که در پیش افتی از خویشسه کارت میبباید کرد ناچار
یکی آرام و دیگر صبر کردنسیم دایم زبان بستن ز گفتار
اگر دستت دهد این هر سه حالتعلم بر هر دو عالم زن چو عطار