گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۰

عقل را در رهت قدم برسیدهر چه بودش ز بیش و کم برسید
قصهٔ تو همی نبشت دلمچون به سر می‌نشد قلم برسید
دلم از بس که خون بخورد از اودر همه کاینات غم برسید
بی‌تو از بس که چشم من بگریستدر دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامهٔ توچون به نامت رسید دم برسید
دل چو بنواخت ارغنون وصالزود بگسست و زیر و بم برسید
در دمی ، دل ز نقش سکهٔ عشقنقش مطلق شد و درم برسید
عقل عطار چون ره تو گرفتره به سر می‌نشد قلم برسید