گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۷

هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزیدیاران موافق را از خواب برانگیزید
یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دممی در فکن ای ساقی از مست نپرهیزید
جامی که تهی گردد از خون دلم پر کنوانگه می صافی را با درد میامیزید
چون روح حقیقی را افتاد می اندر سراین نفس بهیمی را از دار در آویزید
خاکی که نصیب آمد از جور فلک ما راآن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک ریزید
یاران قدیم ما در موسم گل رفتندخون جگر خود را از دیده فرو ریزید
عطار گریزان است از صحبت نا اهلانگر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید