غزل شمارهٔ ۳۶۲
آن روی به جز قمر که آرایدوان لعل به جز شکر که فرساید
بس جان که ز پرده در جهان افتدچون روی ز زیر پرده بنماید
در زیبایی و عالم افروزیرویی دارد چنان که میباید
خورشید چو روی او همی بیندمیگردد و پشت دست میخاید
امروز قیامتی است از خطشخطی که هزار فتنه میزاید
گویی ز بنفشه گلستانش رامشاطهٔ حسن میبیاراید
آورد خطی و دل ببرد از منجان منتظر است تا چه فرماید
زین بیع و شری که خط او داردجز خون جگر مرا چه بگشاید
الحق ز معاملان خط اودیری است که بوی مشک میآید
زین گونه که خط او درآبم زدشک نیست که دوستی بیفزاید
عطار اگر چنین کند سوداچه سود چو جان او نیاساید