غزل شمارهٔ ۳۵۹
دلبرم رخگشاده میآیدتاب در زلف داده میآید
در دل سنگ لعل میبنددکو چنین لبگشاده میآید
شهسوار سپهر از پی اومیرود کو پیاده میآید
زلف بر هم فکنده میگذردخلق بر هم فتاده میآید
ای عجب چشم اوست مست و خرابوز لبش بوی باده میآید
پیش سرسبزی خطش چو قلمعقل کل بر چکاده میآید
ماه سر درفکنده میگذردچرخ بر سر ستاده میآید
آفتابی که سرکش است چو تیغبر خطش سر نهاده میآید
در صفاتش ز بحر جان فریدگهر پاکزاده میآید