غزل شمارهٔ ۳۴۰
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شودچون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ماجان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهایاین چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنیچون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توستاین چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درمتا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمالذرهای همخلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تر دامنیگر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود