غزل شمارهٔ ۳۱۹
هر که سرگردان این سودا بوداز دو عالم تا ابد یکتا بود
هر که نادیده در اینجا دم زندچو حدیث مرد نابینا بود
کی تواند بود مرد راهبرهر که او همچون زنان رعنا بود
راهبر تا درگه حق گام گامهم بره بینا و هم دانا بود
هر که او را دیده بینا شد به کلدر وجود خویش نابینا بود
دیده آن دارد که اسرار دو کونذره ذره بر دلش صحرا بود
جملهٔ عالم به دریا اندرندفرخ آنکس کاندرو دریا بود
تا تو در بحری ندارد کار نوربحر در تو نور کار اینجا بود
قطرهٔ بحرت اگر در دل فتادقطره نبود لؤلؤ لالا بود
هر که در دریاست تر دامن بودوانکه دریا اوست او از ما بود
تا تو دربند خودی خود را بتیبتپرستی از تو کی زیبا بود
تا گرفتاری تو در عقل لجوجاز تو این سودا همه سودا بود
مرد ره آن است کز لایعقلیدر صف مستان سر غوغا بود
گوی آنکس میبرد در راه عشقکو چو گویی بی سر و بی پا بود
آن کس آزادی گرفت از مردمانکو میان مردمان رسوا بود
هر که چون عطار فارغ شد ز خلقدی و امروزش همه فردا بود