غزل شمارهٔ ۲۹۰
ز لعلت زکاتی شکر میستاندز رویت براتی قمر میستاند
به یک لحظه چشمت ز عشاق صد جانبه یک غمزهٔ حیلهگر میستاند
سزد گر ز رشک نظر خون شود دلکه داد از جمالت نظر میستاند
خطت طوطی است آب حیوانش در برکزان آب حیوان شکر میستاند
زهی ترکتازی که لوح چو سیمتخطی سبزم آورد و زرمیستاند
مرا نیست زر چون دهم زر ولیکندهم در عوض جان اگر میستاند
مرا گفت جان را خطر نیست زر دهکه چشمم زر بیخطر میستاند
اگرچه لبت خشک و چشمت تر آمدمخور غم که زر خشک و تر میستاند
عیار از رخ زرد عطار داردزری کان بت سیمبر میستاند