غزل شمارهٔ ۲۸
چون ز مرغ سحر فغان برخاستناله از طاق آسمان برخاست
صبح چون دردمید از پس کوهآتشی از همه جهان برخاست
عنبر شب چو سوخت زآتش صبحبوی عنبر ز گلستان برخاست
سپر آفتاب تیغ کشیدقلم عافیت ز جان برخاست
ساقی از در درآمد و بنشستصد قیامت به یک زمان برخاست
کس چه داند که چون شراب بخوردشور چون از شکَرسِتان برخاست
زآرزوی سماع و شاهد و میاز همه عاشقان فغان برخاست
باده ناخورده مست شد عطارسوی مدح خدایگان برخاست