غزل شمارهٔ ۲۶۱
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شددر صف دردیکشان دردیکش و مردانه شد
بر بساط نیستی با کمزنان پاکبازعقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
در میان بیخودانِ مست دردی نوش کرددر زبان زاهدانِ بیخبر افسانه شد
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرحوز همه کار جهان یکبارگی بیگانه شد
راست کان خورشید جانها برقع از رخ برگرفتعقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد
چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیستجان و دل در بینشانی با فنا همخانه شد
عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختندل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد
چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشقخون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد