غزل شمارهٔ ۲۵۵
گر در صف دین داران دین دار نخواهم شداز بهر چه با رندان در کار نخواهم شد
شد عمر و نمیبینم از دین اثری در دلوز کفر نهاد خویش دیندار نخواهم شد
کی فانی حق باشم بی قول اناالحق منکز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد
دانم که نخواهم یافت از دلبر خود کامیتا من ز وجود خود بیزار نخواهم شد
ای ساقی جان میده کاندر صف قلاشاناین بار چو هر باری بیبار نخواهم شد
از یک می عشق او امروز چنان مستمکز مستی آن هرگز هشیار نخواهم شد
تا دیده جمالِ او ، در خواب همی بینداز خواب و خیالِ او ، بیدار نخواهم شد
هرچند که عطارم لیکن به مجاز است اینبی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد