غزل شمارهٔ ۲۵۲
بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شددر بن دیر مغان ره زن اوباش شد
میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوختدر ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد
زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دمدردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد
پاک بری چست بود در ندب لامکانکم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد
لاشهٔ دل را ز عشق بار گران برنهادفانی و لاشییء گشت یار هویداش شد
راست که بنمود روی آن مه خورشید چهرعقل چو طاوس گشت وهم چو خفاش شد
وهم ز تدبیر او آزر بتساز گشتعقل ز تشویر او مانی نقاش شد
چون دل عطار را بحر گهربخش دیددر سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد