غزل شمارهٔ ۲۴
دولت عاشقان هوای تو استراحت طالبان بلای تو است
کیمیای سعادت دو جهانگرد خاک در سرای تو است
ناف آهو شود دهان کسیکه درو وصف کبریای تو است
سرمهٔ دیدهها بود خاکیکه گذرگاه آشنای تو است
ملک عالم به هیچ نشماردآنکه در کوی تو گدای تو است
به سحر ناز عاشقان با تواز سر لطف دلگشای تو است
آنچه از ملک جاودان بیش استعاشقان را در سرای تو است
آنچه از سیرت ملوک به استخاک کوی فلکنمای تو است
از بلا هر کسی گریزان استاین رهی طالب بلای تو است
گر رضای تو در بلای من استجان من بستهٔ رضای تو است
من ندانم ثنای تو به سزاوصف تو لایق ثنای تو است
این تکاپوی و گفت و گوی فریدهمه در جستن عطای تو است