غزل شمارهٔ ۲۳۵
دل برای تو ز جان برخیزدجان به عشقت ز جهان برخیزد
در دل هر که نشینی نفسیز غمت جان ز میان برخیزد
مرد درد تو درین ره آن استکز سر سود و زیان برخیزد
گر نقاب از رخ خود باز کنیناله از کون و مکان برخیزد
جان ز دل نوحهکنان بنشینددل ز جان نعرهزنان برخیزد
ساقیا بادهٔ اندوه بیارتا ز عشاق فغان برخیزد
کین تن خستهٔ من از می عشقنه چنان خفت کزان برخیزد
دل عطار ز شوق تو چنانستکه زمان تا به زمان برخیزد