غزل شمارهٔ ۲۲۶
عشق آمد و آتشی به دل در زدتا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجیکامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکندهر چیز که داشتم به هم بر زد
گفتند که سیمبر نگار است اوتا رویم از آرزوی او زر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوهعقلم چو مگس دو دست بر سر زد
از چهرهٔ او دلم چو دریا شددریا دیدی که موج گوهر زد
عطار چو آتشین دل آمد زوهر دم که زد از میان اخگر زد