گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷

هر که را عشق تو سرگردان کردهرگزش چارهٔ آن نتوان کرد
چارهٔ عشق تو بیچارگی استهر که بیچاره نشد تاوان کرد
سر به فرمان بنهد خورشیدشهر که یک ذره تو را فرمان کرد
چون به زیبایی آن داری تواین چنین عاشق زارم آن کرد
چشم خون‌ریز تو از غمزهٔ تیزچشم این سوخته خون‌افشان کرد
چه کنی قصد به خونم که دلمخویش را پیش رخت قربان کرد
جان عطار تو خود می‌دانیکه هوایت ز میان جان کرد