غزل شمارهٔ ۲۰۲
عشق تو مست جاودانم کردناکس جملهٔ جهانم کرد
گر سبکدل شوم عجب نبودکه می عشق سر گرانم کرد
چون هویدا شد آفتاب رختراست چون سایهای نهانم کرد
چون نشان جویم از تو در ره توکه غم عشق بینشانم کرد
شیر عشقت به خشم پنجه گشادپس به صد روی امتحانم کرد
دردیم داد و درد من بفزوددل من برد و قصد جانم کرد
گفت ای دلشده چه خواهی کردگفتمش من کیم چه دانم کرد
تا ز پیشم چو آفتاب برفتهمچو سایه ز پس دوانم کرد
سایه هرگز در آفتاب رسدآه کین کار چون توانم کرد
چند گویی نگه کن ای عطارکه یقینها همه گمانم کرد