گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۳

نام وصلش به زبان نتوان بردور کسی برد ندانم جان برد
وصل او گوهر بحری است شگرفره بدو می‌نتوان آسان برد
دوش سرمست درآمد ز درمتا قرار از من سرگردان برد
زلف کژ کرد و برافشاند دلمبرد شکلی که چنان نتوان برد
دل من تا که خبر بود مراراه دزدیده بدو پنهان برد
زلف چوگان صفتش در صف کفرگوی از کوکبهٔ ایمان برد
از فلک نرگس او نرد دغاقرب صد دست به یک دستان برد
ذره‌ای پرتو خورشید رخشآفتاب از فلک گردان برد
لمعه‌ای لعل خوشاب لب اورونق لاله و لالستان برد
گفتم ای جان و جهان جان عزیزکس ازین بادیهٔ هجران برد
گفت جان در ره ما باز و بدانکآن بود جان که ز تو جانان برد
دل عطار چو این نکته شنیدجان بدو داد و به جان فرمان برد