گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۱

آتش عشق آب کارم بردهوس روی او قرارم برد
روزگاری به بوی او بودمروی ننمود و روزگارم برد
عشق تا در میان کشید مرااز بد و نیک برکنارم برد
مست بودم که عشق کیسه شکافنیم‌شب نقد اختیارم برد
دردییی بر کفم نهاد به زورسوی بازار دردخوارم برد
چون دلم مست شد ز دردی اوهمچنان مست زیر دارم برد
من ز من دور مانده در پی دلبار دیگر به کوی یارم برد
نعره برداشتم به بوی وصالآتش غیرت آب کارم برد
چون بماندم به هجر روزی چندباز در بند انتظارم برد
چون ز هستی مرا خمار گرفتنیستی آمد و خمارم برد
چون شدم نیست پیش آن خورشیدهمچو عطار ذره‌وارم برد