گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱

دل درد تو یادگار داردجان عشق تو غمگسار دارد
تا عشق تو در میان جان استجان از دو جهان کنار دارد
تا خورد دلم شراب عشقتسرگشتگی خمار دارد
مسکین دل من چو نزد تو نیستدر کوی تو خود چکار دارد
راز تو نهان چگونه دارمکاشکم همه آشکار دارد
چندین غم بی نهایت از توعطار ز روزگار دارد