گنج

غزل شمارهٔ ۱۸

دم مزن گر همدمی می‌بایدتخسته شو گر مرهمی می‌بایدت
تا در اثباتی تو بس نامحرمیمحو شو گر محرمی می‌بایدت
همچو غواصان دم اندر سینه کشگر چو دریا همدمی می‌بایدت
از عبادت غم کشی و صد شفیعپیشوای هر غمی می‌بایدت
اشک لایق‌تر شفیع تو از آنکهر عبادت را نمی می‌بایدت
تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونستعالمی در عالمی می‌بایدت
تا که این یک قطره صد دریا شودصبر صد عالم همی می‌بایدت
هر دو عالم گر نباشد گو مباشدر حضور او دمی می‌بایدت
در غم هر دم که نبود در حضورتا قیامت ماتمی می‌بایدت
در حضورش عهد کردی ای فریدعهد خود مستحکمی می‌بایدت