غزل شمارهٔ ۱۶
تا درین زندان فانی زندگانی باشدتکنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهاناین جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت
کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکنتا به کام خویش فردا کامرانی باشدت
روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غمتا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
روی خود را زعفرانی کن به بیداری شبتا به روز حشر روی ارغوانی باشدت
گر به ترک عالم فانی بگویی مردوارعالم باقی و ذوق جاودانی باشدت
صبحدم درهای دولتخانهها بگشادهاندعرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت
تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبعدر هوای نفس مستی و گرانی باشدت
از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برونتا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت
گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادبزان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت
گر بمیری در میان زندگی عطاروارچون درآید مرگ عین زندگانی باشدت