غزل شمارهٔ ۱۵۲
چون لعل توام هزار جان دادبر لعل تو نیم جان توان داد
جان در غم عشق تو میان بستدل در غمت از میان جان داد
جانم که فلک ز دست او بوداز دست تو تن در امتحان داد
پر نام تو شد جهان و از تومینتواند کسی نشان داد
ای بس که رخ چو آتش تودل سوخته سر درین جهان داد
پنهان ز رقیب غمزه دوشملعل تو به یک شکر زبان داد
امروز چو غمزهات بدانستتاب از سر زلف تو در آن داد
از غمزهٔ تو کنون نترسمچون لعل توام به جان امان داد
دندان تو ، گرچه آبدان استهر لقمه که دادم استخوان داد
ابروی تو پشت من کمان کردای ترک تو را که این کمان داد
عطار چو مرغ توست او راسر نتوانی ز آشیان داد