گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵

هر دل که ز عشق بی نشان رفتدر پردهٔ نیستی نهان رفت
از هستی خویش پاک بگریزکین راه به نیستی توان رفت
تا تو نکنی ز خود کرانهکی بتوانی ازین میان رفت
صد گنج میان جان کسی یافتکین بادیه از میان جان رفت
راهی که به عمرها توان رفتمرد ره او به یک زمان رفت
هان ای دل خفته عمر بگذشتتا کی خسبی که کاروان رفت
ای جان و جهان چه می‌نشینیبرخیز که جان شد و جهان رفت
از جملهٔ نیستان این راهآن برد سبق که بی نشان رفت
چون نیستی از زمین توان بردکی هست توان بر آسمان رفت
محتاج به دانهٔ زمین بودمرغی که ز شاخ لامکان رفت
عطار چو ذوق نیستی یافتاز هستی خویش بر کران رفت