غزل شمارهٔ ۱۱۸
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیستوز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
وزن کجا آورد خاصه به میزان عشقگر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیست
هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویشگر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیست
گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیمچارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست
هر که درین راه یافت بوی می عشق تومست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست
هست همه گفتگو با می عشقش چه کارهرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست
درد ره و درد دیر هست محک مرد رادلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست
در بن این دیر اگر هست میت آرزودرد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست
گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنکعهد ندارد درست هر که درین پاره نیست