گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۱۳۰ بیت
اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسدبه حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
خدایگانا امروز در سواد جهانبه قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا
چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزدازین جهت جهد آتش ز صخره صما
ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شدز بیم خار سر رمح تو دل خارا
برو در آمده زان است نیم ترک سپهرکه تا کله بنهد پیش چار ترک تو را
تویی که در شب تاریک می‌کند روشنهزار چشم به روی تو این سپهر دو تا
فلک ز لؤلؤ لا لا از آن طبق پر کردکه تا نثار کند بر تو لؤلؤ لا لا
به جنب قدر تو ماه سپهر تحت افتادورای این چه توان گفت ماورای ورا
ز فیض نقطهٔ نام تو همچو دریاییمحیط گشت و چنین نامدار شد طغرا
ز کوه حلم تو یک ذره گر پدید آیدهزار کوه به خود درکشد چو کاه‌ربا
ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمینبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما
چو بحر دست تو در جود گوهر افشان شدفروچکید ز هر قطره‌ای دو صد دریا
ز فرق تا به قدم ابر اشک گشت از رشکز زیر تا به زبر بحر آب شد ز حیا
به رشح جام تو دریای خشک لب تشنه استعجایبی است ز دریای آب استسقا
ز خجلت کف تو بحر کف چو بر سر زدگهی ز رعشه بلرزید و گه ز استرخا
چو قلزمی است کف کافیت که هر روزیچو شبنمی به همه کوه و بحر کرد هبا
به حق جود تو ای پادشاه گیتی بخشکه حشو دشمنم آتش فکند در احشا
اگر مرا ز جناب چو تو سلیمانیفتاد غیبت هدهد که رفته بد به سبا
هزار حجت قاطع چو تیغ آرم پیشکه جمله بر گهر صدق من بوند گوا
بدان خدای که در آفتاب معرفتشبه ذره‌ای نرسد عقل جملهٔ عقلا
مقدسی که ز هر پاکیی که بتوان گفتمنزه است از آن وصف و پاک و بی‌همتا
ز شرح حکمت او کند مانده جان و خردز وصف غزت او کور گشته چون و چرا
جهان پیر چو شش روزه طفل گهواره استنگار کرد بزد هفت مهدش از میزا
به علم آنکه هزاران هزار راز شناختز سوز سینهٔ آن مور لیلةالظلما
به سمع آنکه چو شد پشه در سر نمرودز زخم راندن آن نیش می‌شنود آوا
به مبدعی که در ابداع او جهانی عقلبه هر نفس ز سر عجز می‌شود شیدا
به قادری که به یکدم هزار نقش نگاشتز اوج دایرهٔ چرخ و مرکز غبرا
به صانعی که به یک حله‌بافی صنعشهزار رنگ برآورد خاک چون دیبا
به یک خدای قدیم و به یک رسول کریمبه یک حضور قیامت به یک شهود لقا
به دو سجود و دو حرف ظهور کن فیکونبه دو عروج و دو معراج و دو جهان و دنا
به سه جواهر روح و به سه رطوبت چشمبه سه طلاق به صدق و به سه طریق ملا
به چار پیک خدای و به چار یار رسولبه چار جوی بهشت و به چار فصل بها
به پنج فرض نماز و به پنج نزل کتاببه پنج نوبت شرع و به پنج رکن هدی
به شش سحرگه فطرت به شش جهات جهانبه شش کرامت و شش روز و شش کریم عبا
به هفت اختر علو به هفت کشور سفلبه هفت مفرش ارض و به هفت سقف سما
به هشت جملهٔ عرش و به هشت خفتهٔ کهفبه هشت معتدل و هشت جنةالماوا
به نه مه بچه و نه مه سراچهٔ مهدبه نه مزاج و به نه طاق گلشن خضرا
به ده مبشره و ده مقولهٔ عالمبه ده حس و به ده ایام ماه عاشورا
به جان آنکه نه عالم بدو نه آدم نیزکه غرقه بود در انوار آیه الکبری
بدان حضور که لااحصئی برآمد ازوکه از هزار ثنا بیش بود آن یک لا
بدان شرف که ز اقبال بندگی شب قربنسیم همنفسی یافت در حریم رضا
بدان نفس که ز خون شد محاسنش چو عقیقکه سنگ گشت روان از مقابح سفها
بدان نگار که از وی عکاشه برد سبقبدان نگارگری کان نگاشت چون دیبا
به قلب او که هزاران جناح روح‌القدسچو پر یک ملخ آمد در آن عریض فضا
به چشم او که نکرد التفات ما زاغ اوبه جان او که ز خود شد ز ماء مااوحی
به مجمعی که به صحرای حشر خواهد بودبه جمع آدم و ذریتش به زیر لوا
به صدق صاحب غار و به عدل کسری شرعبه حلم شاهد قرآن به علم شیر خدا
به دشنه خوردهٔ آن تشته به خون غرقهبه نوش داروی در زهر کشتهٔ زهرا
به خون حمزه و عثمان و مرتضی و عمربه خون یحیی و سبطین و جملهٔ شهدا
به صد هزار نبی و به بیست و چار هزاربسی و اند هزار اهل صفه و اهل صفا
به داغ وجه بلال و دل چو بدر هلالبه وجه زرد صهیب و به درد بودردا
به آه سرد اویس قرن سوی یثرببه عشق گرم معاذ جبل سوی مبدا
به شیر مردی خالد به حکم سیف‌اللهبه اهل بیتی سلمان و خلعت منا
بدان چهل‌تن در ریگ رفته تشنه جگرلباس آن همه یک خرقه، قوت یک خرما
به شبروان طواف و به ساکنان حرمبه خفتگان بقیع و به کشتگان غزا
به بو حنیفه که کرد آن حدیث و نص قیاسمثلثی که مربع نشست دین به نوا
به شافعی که چو اخبار بی قیاسش بودسخن ز خواجهٔ دین بی قیاس کرد ادا
به عین معرفت بایزید و خرقانیبه شوق بی صفت بوسعید و ابن عطا
بدان مقام که حلاج همچو پنبه بسوختز انالحقش همه حق ماند و محو گشت انا
به چل صباح که از نور خاص حق بسرشتخمیر این همه اعجوبه بی سواد مسا
بدان دمی که چه گر پیر بود عالم طفلازو بزاد زنی طفل پیر چون حوا
به دوست‌رویی پاکیزگان هفت رواقبه شرمناکی دوشیزگان هفت‌سرا
به کار دیدگی آن که کم ز سی سال استکه دور اوست و ز پیری همی رود به عصا
به قاضیئی که مر او را نیافت یک معلولز حجتش که برو نور روی اوست گوا
به خونیی که بسی قلب بر جناح سفربه خون بگشته ز ضرب دو دست او به دعا
به تیغ میر علم کز دهان شیر سپهربه سرکشی سپر زرد می‌کند پیدا
به آب دست نگاری که رود نیل فلکز بحر شعر ترش در سه پرده یافت نوا
به کلک و کاغذ سطان دین نظام دومکه در سه بعد محقق ازوست خط ذکا
به تاجری که چو سیماب داشت صرفه ندیدمتاع خود به منازل سپرد از سیما
به شب که از مه نو هندویی است زرین گوشبه روز کز دم صبح است ترک مارافسا
به علم و حلم پریر و به حکم لازم دیبه روزنامهٔ امروز و به هیبت فردا
به سابقان شریعت به راسخان علومبه پختگان طریقت به عادلان قضا
به صائمان نهار و به قایمان در لیلبه ساجدان سحرگه به صابران غدا
به خاصگان کمال و به محرمان وصالبه عاشقان جمال و به تشنگان فنا
به مخلصی که دهد جان به حق به تنهاییمیان سجده ز سبحان ربی‌الاعلی
به عاشقی که بزد دست و جان فشان در رفتهنوز در ره او ناشنیده بانگ درا
به عارفی که به یک ضرب معرفت جانشبلا فرو شود آنگه برآید از الا
به عالمی که ز بیدار داشتن همه شبچو عقل کل بنخفتد میانهٔ اجزا
به صادقی که اگر در رهش بود گردیبه هر سحر بنشاند ز چشم خون پالا
به قانعی که همه کون بوریا پنداشتکه کس نیافت از آن بوریاش بوی ریا
به عاصیی که پس از توبه در شبی صد باربه نار و نور درافتد میان خوف و رجا
به قاف و طور و سراندیب و بوقبیس و احدبه مروه و جبل‌الرحمه و منا و صفا
به آب زمزم و آب فرات و آب محیطبه آب کوثر و آب حیات و آب رضا
به مجمع‌العرفات و به محشرالعرصاتبه منظرالدرجات و به مخرج‌المرعی
به عز عالم ارواح و عالم اجسادبه فر عالم کبری و عالم صغری
به بیت معمور و بیت قدس و بیت حرامبه بیت احزان و بیت قبر و بیت بقا
به خال طرفهٔ نون و به چشم شاهد صادبه زلف پر خم یاسین و طرهٔ طاها
به قاف والقرآن و به صاد والقرانبه علم القرآن و به علم الاسما
به روز عرفه و روز بدر و روز حنینبه روز جمعه و عید و به روز حشر و جزا
به عزت شب قدر و شب حساب براتبه حرمت شب آبستن و شب یلدا
به جانفزایی علم و به دل‌گشایی جانبه پادشاهی عقل و رئیسی اعضا
به به‌نشینی عمر و به به‌حریفی بختبه پیر طبعی روح و به دولت برنا
به حاجبی دو ابرو به مردمی دو چشمبه هم سری دو دست و به سرکشی دوپا
به عشق بلبل مست و غم کبوتر نوحبه حدس هدهد بلقیس و عزت عنقا
به بار عام تو یعنی که غلغل ملکوتبه رخش خاص تو یعنی که دلدل شهبا
به پای تخت تو یعنی که ساق عرش مجیدبه شیر فرش تو یعنی اسد برین بالا
به خاک پای تو کز رشح اوست آب حیاتبه یاد گرد تو کاتش فکند در اعدا
بدان بلارک خون ریز زهرپاش چو نیلکه گوهری به قطع اوست خاصه در هیجا
به رمح مار مثالت که چون عصای کلیمفرو برد به دمی صد هزار اژدرها
به ناوکت که شب تیره است موی شکافکه روشن است مویی نمی‌برد ز سها
به فیض کف کریمت که بری و بحریشقبول کرد به صد بر و بحر در اعطا
به مجلس تو که جنات عدن را ماندیمینش از صف غلمان، یسارش از حورا
به ساقی تو که چون عزم ترکتاز کندهزار دل به سرغمزه آرد از یغما
به مطرب تو که از رشک زخم زخمهٔ اوچو زخمه سر زده شد زهره از سر صفرا
به شعر من که اگر نقد نه فلک خوانیشز هشت خلد برآید خروش صدقنا
بدین قصیده که گر تک زند کسی صد قرننیابدش دومین در کراسهٔ شعرا
به سوز جان من از کید حاسد بد گویبه صور آه من از دست دشمن رعنا
که هرچه بر من افتاده افترا کردندچو افک عایشهٔ پاک دین خطاست خطا
خدای هست گواهم که نیست بر یادمکه گفته‌ام سخن از تو برون ز مدح و ثنا
اگر تفحص این سر کنی دل خجلمکه همچو دیدهٔ مور است می‌شود صحرا
ز هیبت تو اگرچه چو برگ می‌لرزممکن ز خشم مرا پوستین درین سرما
وگر که من ز در کشتنم تو کش که خوش استز دست یوسف صدیق دیدهٔ بینا
اگر مرا بکشی ملک را چه برخیزدز خون من نه زخون چو من هزار گدا
وگر هزار عقوبت به جای من بکنیمرا سزاست بتر زان و از تو نیست سزا
چه گر تدارک این واقعه نمی‌دانممرا بس این که بدین صدق هست حق دانا
چو شمع بر سرپایم کنون و حکم تو راستبه راندن که برو یا به خواندن که بیا
وثیقتم همه بر عفو توست و چون نبوداز آنکه حبل متین است و عروة وثقی
چو سایه از بر خویشم گر افکنی بر خاکچو سایه نیست مرا دور بودن از تو روا
وگر زنی من سرگشته را به چوگان زخمچو گوی می‌دومت در رکاب ناپروا
وگر چو کلک به تیغم سرافکنی از تنچو کلک بر خط حکمت به سر دوم حقا
به دور باش گرم پیش خود کنی بیجانچو دور باش به جان داری آیمت ز قفا
چو صبح خنده زنم از سر وفا هر روزوگر چو شمع کشی هر شبم به تیغ جفا
کز آستان تو صد شیر کی تواند کردبه سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
بدین قصیده توان کرد جرم ناکردهز بندهٔ تو خود این کرده گیر بر عمدا
عطارد دوم آمد به مدح تو عطارعطاردی است برو ختم چون که بر تو عطا
اگرچه تا که مرا در تن است جان باقیدعای جان تو کار است در خلا و ملا
چو خلق روی زمینت همه دعا گویندبه جز تو کیست که آمین کند مرا به دعا
ولی بس است که آمین همی کنند به جمعمقربان سماوی ز حضرت اعلی
مقدسا چو بدو ملک این جهان دادیدر آن جهانش بده نیز ملکتی والا
به چار بالش ملکش در آن جهان بنشانکه لایق است هم اینجا به ملک و هم آنجا