قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹
الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانیبه مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی
به کنعان بی تو واشوقاه میگویند پیوستهتو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی
تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهنبرادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی
برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعانکه تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی
برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبودتو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی
تو بازی و کله داری نمیبینی جهان اکنونولی چون بیکله گردی به بینی آنچه میدانی
چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستیز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی
بدانی کاسمانها و زمینها با چنان قدرینباشد قطرهای در جنب آن دریای روحانی
تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلتزهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی
هزاران چشم میباید که بر کار تو خون گریدتو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی
شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدانه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی
چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگراز آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی
طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکببه مرکب باز استادی چرا مرکب نمیرانی
بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود راکه مرکب چون فروماند تو بیمرکب فرومانی
تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حقز یک یک پایهای برتر گذر میکن چو بتوانی
گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن توسزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی
چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلتگهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی
زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونیزمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی
گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمننه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی
میان خلط و خون مانده چه میکوشی درین گلخنبگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی
همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردندهان ما پر آب گرم و کار ما مگسرانی
برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی همکه تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی
از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دینکه خود را سود میدیدند در بازار ارزانی
درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیادر آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی
چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهانشری و بیع زینسان کن اگر تو هم از ایشانی
چنان بیخود شدند از خود که اندر وادی وحدتیکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی
اگر خواهی که تو بیخود همه چیزی یکی بینیتویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی
اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خودکه نتوانی سوی این راز پیبردن به آسانی
چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشیکه تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی
چو تو چیزی نمیدانی که باشد دستگیر توچرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی
چو میدانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نواگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمیخوانی
اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیاپس از اندیشههای بد دل و جان را چه رنجانی
اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالمولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی
چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس توز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی
سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود راکه اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی
برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود راکه بردی آب روی خویش تا در بند این نانی
به گرد این عمل داران مگرد ار علم دینداریکه مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی
برو پیبر پی صدر جهان نه تا مگر مرکبازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی
چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شوکه یک چشمان این راهند ره بینان یونانی
دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکانبرو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی
خداوندا درین وادی از آن سرگشته میپویمکه دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانیبسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی
چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار رهدلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غمبرآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی
به نور ماه اشتر دید اندر راه استادهاز آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحتکه هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی
نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالمبه هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی
خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهیمگر گمکردهٔ خود بازیابد عقل انسانی
حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجدبدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی
خداوندا به حق آنکه میداری تو او را دوستکه این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی
به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهتدلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی
خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجدهگه باشمز گریه کرده خونین روی و خاکآلوده پیشانی
چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندانبه پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی
دل عطار عمری شد که امیدی همی داردکجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی