گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ادراوفتاد۴۳ بیت
جانم ز سر کون به سودا در اوفتاددل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد
از بس که من به فکر ز پای آمدم به سرپایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد
چون آب این حدیث ز بالای سرگذشتآتش همی به جان و دل ما دراوفتاد
چون دل زهر کرده بدو هرچه گفته بودبادی به دست دید به سودا دراوفتاد
امروز گشت پیش دلم رستخیز نقداز بس که جان به فکرت فردا دراوفتاد
تا رفته دید کار و ز دستش برفته کاراز کار خویشتن به دریغا دراوفتاد
نیک و بد و وجود و عدم جمله پاک بردجان را یگانه کرد که یکتا در اوفتاد
فرخ کسی که در طلب و درد این حدیثبر خاره خار خورد و به صحرا دراوفتاد
از ابلهیم غصه کند کز کمال جهلاین جمله دید و خوش به تماشا دراوفتاد
چون مرگ در رسید مقامات خوف رفتوز بیم مرگ لرزه بر اعضا دراوفتاد
یک حمله کرد ترک تحیر به ترک تازپس دست برگشاد و به یغما دراوفتاد
بر خویشتن بلرز اگرچه ز بیم مرگآتش به مغز صخره صما دراوفتاد
تسلیم کن وجود و برو ترک خویش گیرکانکس هلاک شد که به هیجا دراوفتاد
بیچاره منکری که در آن موسم رضااز غایت سخط به علالا دراوفتاد
بسیار قطره چون من و چون تو به یک زماندر بحر چه نهان و چه پیدا دراوفتاد
چه کم شد و چه بیش گر از تند باد مرگیک شبنم ضعیف به دریا دراوفتاد
چندین مخور غم خود و انگار شیشه‌ایناگه ز دست بر سر خارا دراوفتاد
این خود چه آتش است که از باطن جهانظاهر شد و به پیر و به برنا دراوفتاد
در زیر چرخ باد هوا دید موج‌زنچونان که نور دیدهٔ بینا دراوفتاد
ترسید دل که بستهٔ این دامگه شودمردانه پیش صف شد و تنها دراوفتاد
چون عقل رای زن شد و چون علم حیله‌گربی عقل و علم آمد و شیدا دراوفتاد
احباب ره نداشت بسی رنج راه دیدالقصه حمله کرد و به اعدا دراوفتاد
بر هم درید پردهٔ اسما و خوش برفتاسما چو محو شد به مسما دراوفتاد
توفیق حق نگر که چه مردانه جست ازانکزو مردتر بسی دل دانا دراوفتاد
چون در جهان غیب فنا گشت در بقابرخاست لا ز پیش به الا دراوفتاد
اسرار ذره ذره بر او گشت آشکاربازش نظر به عالم اسما دراوفتاد
چون سر ذره نامتناهی بدید اودایم درین طلب به تقاضا دراوفتاد
چندان که سر بیش طلب کرد بیش یافتآخر ز عجز خود به مدارا دراوفتاد
گاه از حجاب تن به ثری رفت تا قدمگه سوی وجه فوق ثریا دراوفتاد
می‌گشت در میانهٔ وجه و قدم مدامگاهی به پست و گاه به بالا دراوفتاد
چون در قدم رسید همه شوق وجه داشتچون وجه داشت زان به تمنا دراوفتاد
نی در قدم قرار و نه در وجه هم قرارنی هر دو، هر دو چیست به عمدا دراوفتاد
پنجه هزار سال سفر کن علی‌الدواموین صید را ببین که چه زیبا دراوفتاد
طوطی که کرد از قفس آهنین حذرتا چشم زد همی به همانجا دراوفتاد
از پیش کار پرده برافکن که زهر بهزان یک شکر که طوطی گویا دراوفتاد
ما را ز بهر یک شکر از ما جدا کنندطوطی به پای دام بلازا دراوفتاد
چیزی نیافت یک دم و از دست رفت دلجان نیز نیست گشت و به سودا دراوفتاد
یوسف چو پاره پاره برون آمد از نقابدیدی که سخت سخت زلیخا دراوفتاد
ای بس که چرخ در پی این راز شد نگونگاهی به زیر و گاه به بالا دراوفتاد
چون راه شوق عشق به پای خرد نبوداز دست رفت عقلم و از جا دراوفتاد
بر اوج لامکان سفری خوش گزیده بوداینجا پدید نیست همانا دراوفتاد
یارب درین طلب دل عطار خون گرفتزان خون شفق به گنبد خضرا دراوفتاد
در من نگر که خاک سگ کوی تو منموین سگ به کوی تو به تولا دراوفتاد