گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

سبحان قادری که صفاتش ز کبریابر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کایناتفکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای الهدانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عزسرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهی است موج زنشاید که شبنمی نکند قصد آشنا
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخزنبور در سبوی نوا چون کند ادا
عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دستچون آورد به معرفت کردگار پا
حق را به حق شناس که در قلزم عقولمی درکشد نهنگ تحیر من و تو را
چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوزدر آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدیدای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعی که گشاید به هر شبیاز روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حقه مهرهٔ انجم کند پدیدزان مهره‌ها به حقهٔ ازرق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سپیدچون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا
در دست چرخ مصقلهٔ ماه نو نهدتا اختران آینه‌گون را دهد جلا
در پای اسب شام کند اطلس شفقدر جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کردبر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
با هیبتش که زو قدری ماند از قدراحکام خویش جمله قضا می‌کند قضا
سبحان قادری که بر آیینهٔ وجودبنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا
چون برکشید آینهٔ کل کایناتعرش آفرید ثم علی العرش استوی
بر عرش ذره ذره خداوند مستوی استچه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرشوانجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
چون هیچ جای نیست که او نیست جمله اوستچون جمله اوست کیستی آخر تو بی‌نوا
تو نیستی و بستهٔ پندار هستییپندار هستی تو تورا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذرهٔ سیماب چون برفتنه در خلا بماند اثر زو نه در ملا
یک ذره سایه‌ای و تو خواهی که آفتابدر برکشی رواست ببر در کشی هلا
ای از فنای محض پدیدار آمدهاندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که در بقای حقیقی رسی به کلاز هستی مجازی خود شو به کل فنا
در نافه دم چو نیستی خود صواب دیدپر مشک شد ز نافه دم آهوی خطا
چیزی که پی نمی‌بری از پی مدو بسیوز خود مکن قیاس و ازین بیش در میا
بس سر که همچو گوی درین راه باختندبس مرغ تیزپر که فرو شد درین فضا
خاموش باش حرف که می‌گویی ای سلیمحرمت نگاه‌دار چه پنداری ای گدا
گر سر کار می‌طلبی صبر کن خموشتا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخایی و خونش فروبریدر زیر پرده با تو بگویند ماجرا
لبیک عشق زن تو درین راه خوفناکواحرام درد گیر درین کعبهٔ رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بوددر فکر سرفکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشهٔ ضعیفگفت آنکه آب اینهمه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی اینگفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف منبنگر که این طلب ز کجا خاست و این هوا
عقلم هزار بار به روزی کند خموشعشقم خموش می‌نکند یک نفس رها
چون نیست گنج پای به گنجت فروشدنبی کنج شب گذار درین گنج اژدها
در آشنای خون دلی دل به حق سپارتا حال خود کجا رسد ای مرد آشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریزتا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد مهتر دنیا و آخرتسلطان شرع خواجهٔ کونین مصطفی
مفتی کل عالم و مهدی جزو جزودر هر دو کون بر کل و بر جزو پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دینصاحب قبول هفت قران صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتابمس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافتتا هر دو کون پر شد از نور والضحا
گردون که حبه بهترش از آفتاب نیستپیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوشصد چشم شد گشاده ازین طارم دو تا
خورشید را از آن سبلی نیست در دو چشمکو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه جز در زمین پدیداو خاص بد به معجزه در ارض و در سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بودگردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب براق تاخت چو برق از رواق چرخاز قدسیان خروش برآمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه‌کش بود جبرئیلهم انبیا پیاده دویدند و اصفیا
از انبیا چو مشعلهٔ طرقوا بخاستدر عرش اوفتاد از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظارهٔ گلشن نگاه داشتبشکفت بر رخش گل ما زاغ و ماطغا
آنجا که جای گم شد و گم کرده بازیافتاز هر صفت که وصف کنم بود ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواستحالی شراب یافت ز جام جهان‌نما
موسی ز بی‌قراری خود بر بساط قربخود را در او فکند به در پیش از عصا
حالی وشاق چاوش عزت بدو دویدکای نعل خود گرفته ز نعلین شو جدا
چل شب درین حریم به خلوت چله‌نشینتا محرم حریم شوی در صف صفا
موسی به لن‌ترانی جانسوز حربه خورداو نوبه زد که ما کذب القلب مارآ
آن را خدای گفت ز نعلین دور شوواین را براق بین که فرستاد از کجا
آن را ز بعد چل‌شب پیوسته بار دادوین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
آن را ز طور کرده سرای حرم پدیدوین را ز عرش ساخته ایوان کبریا
ای آفتاب مطلق و اصحاب تو نجومقد فاز بالهدایة منهم من اقتدا
زان جمله محرم حرم خاص چاریارهر چار کعبهٔ حرم و قبلهٔ وفا
صدیق اکبر آنکه پس از مصطفی به حقشایسته‌تر نبود ازو هیچ پیشوا
درباخت مال و دختر در پیش یار غارجان هم بباخت اینت نکو یار بی دغا
دیدند جای خواجه صحابه سزای اوکاری کجا کنند صحابه به ناسزا
گر تو قبول می‌نکنی در خلافتشواجب کند ز منع تو تکذیب اولیا
فاروق اعظم آنکه چو طاها و هو شنیددر های و هوی آمد و شد صید طاوها
آهوی طاوها چو برآورد ها و هوپر مشک شد ز نالهٔ هو نافهٔ هدی
چون نوش کرد از کف ساقی شراب صافحالی خروش عام برآورد کاالصلا
هرگز ندید اگرچه بسی دیده برگماشتشمعی ازو فروخته‌تر جنةالعلا
میرسوم خلاصهٔ دین آنکه درکشیدآب حیات معرفت از کوثر حیا
از ذات او و از کف او سید دو کونهم کوه حلم دیده و هم قلزم سخا
در بحر بی‌نهایت قرآن چو غوطه خوردشد غرق بحر و کرد در آن بحر سر فدا
دانی بر آسیای فلک چیست آن شفقبر خون بگشت از غم خون وی آسیا
صدری که بود از پس و حلوا ز پس بودآن صدر صدر هر دو جهان است مرتضا
شیر خدا و ابن عم خواجه آنکه یافتتختی چو دوش خواجه و تاجی چو هل‌اتی
چون مصطفاش در اسدالله مثال دادطغرای آن مثال کشیدند لافتی
این هفت حلقه بس که دری جست تا بیافتوان در در مدینهٔ علم است مجتبا
گر رکن چار کعبهٔ دل چار یار نیستزنار چار کرد گزین و کلیسیا
گر عشق چاریار نداری میان جانصورت مکن که پنج نمازت بود روا
ای مکرمی که نیست به رغبت تو را کرموای معطیی که نیست به علت تورا عطا
چون در ثنات افصح آفاق دم نزدلااحصیی بگفت و زبان بست همچو لا
گر در ثنای تو دم عیسی مراست بسدر وصف تو چگونه برآرم دم ثنا
بسیار گفتم و بنگفتم یکی هنوزدردا که نیست درد مرا اندکی دوا
بانگ درای اشتر راهت شنیده‌امهستم هنوز آرزوی بانگ آن درا
خود را بکشته‌ام من بیچارهٔ ضعیفوانگه ز خوف دیدهٔ خود داده خون‌بها
چون من به کرد خویشتنم معترف شدهبر من چه حاجت است گواهی دست و پا
چون من به صد زبان مقرم بر گناه خویشای دست گیر خلق چه حاجت بود گوا
در تنگنای پردهٔ پندار مانده‌امبازم رهان ز پردهٔ پندار تنگنا
از فضل خود نویس برات نجات منبر من ببخش و بر عمل من مده جزا
آن سگ که در متابعت دوستان توگامی دو برگرفت برست از همه بلا
عطار خاک آن سگ مردان راه توستدر خاک تو نگر ز سر صدق ربنا
در عمر یک نفس که به صدقی برآمدستحشرش بر آن نفس کن و بگذار مامضا
یارب به فضل حاجت آن کس روا کنیکین خسته را دوا کند از مرهم دعا