بخش ۲۵ - حکایت
شنیدستم من از پیر خردمندجوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشهای بی توشه و نوشچو مرد حیدری گشته نمدپوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعتقرین در وحدت و دور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شستهز خود برخاسته در خود نشسته
ولیکن خدمت پیران نکردهز استاد خرد سیلی نخورده
به خود میرفت راه بینهایتنباشد پادشاهی بی ولایت
ببردش خواهرش هر روز نانیهمیکردی به نانی زندگانی
به خواهر گفت روزی ای مرا جانبرو زین بیشتر ما را مرنجان
عنایت کرد با من لطف یزدانحوالت کرد خدمت را به رضوان
همی آرد به من حلوا و نانمروان از مطبخ دارالجنانم
جواب پیر بین با خود چه گفتهستمگر دیوش به دام خود گرفتهست
به پیر وقت گفتند این حکایتکه دانم در شکست و در شکایت
بسی با او بکرد ابلیس تلبیسبه کار آمد کنون تلبیس ابلیس
اشارت کرد مرد نیک را پیربرو آنجا ز سر تا پای او گیر
بگو ای با همه وی از همه فرد!سلامت میکند پیر ای جوانمرد
بسی گشتی تو تا گشتی بهشتیرفیقان را ز یاد خود بهشتی
خداوندت بسی برگ و نوا دادنصیب ما بده ز آنچت خدا داد
به خادم داد یکتا نان و حلوابرون حلوا درونش پر ز بادا
چو مرد آورد پیش پیر رهبیننجاست بود حلوا نانش سرگین
هر آنکس کاو ندارد پیر رهبربود همراه شیطانش به ره در
اگر خواهی که با تدبیر گردیبه گرد آسمان پیر گردی
جوانی کاو ببوسد پای پیرانبه پیری دست بوسندش امیران
به خود ره رفتن نادیده جهل استبه ره رفتن بهراه رفته سهل است
درخت بیشه میوه بر نیایدبود رعنا ولی خوردن نشاید
درخت باغبان پرورده را بینکه شکل خوب دارد بار شیرین
تنت قافست و جانت هست سیمرغز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ
حجاب کوه قافت آرد و بسچو منعت میکند یک نیمه شو پس
به جز نامی ز جان نشنیدهای تووجود جان خود تن دیدهای تو
همه عالم پر از آثار جان استولی جان از همه عالم نهان است
تو سیمرغی ولیکن در حجابیتو خورشیدی ولیکن در نقابی
ز کوه قاف جسمانی گذر کنبه دارالملک روحانی سفر کن
تو مرغ آشیان آسمانیچو بازان مانده دور از آشیانی
چو زاغان بر سر مُردار مردیز صافی گشته خرسندی به دُردی
چو بازان باز کن یک دم پر و بالبرون پر زین قفس وین دام آمال
چو بازان ترک دام و دانه کردیقرین دست او شاهانه کردی
بپری بر فلک زین تودهٔ خاکهمی گردی تو با مرغان در افلاک
وگرنه هر زمان بی بال و بی پرچو مرغ هر دری گردی به هر در
گهی در آب گردی همچو ماهیگهی چون آب باشی در تباهی