بخش ۲۳ - جواب دادن بلبل سلیمان(ع) را که هر مرغ لائق اسرار توحید نیست
جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نورز رخسار تو بادا چشم بد دور
چه گویم با که گویم این حقیقتزبان وهم کی داند طبیعت
که باشند این دو سه پژمرده دلهابمانده پایشان در آب و گلها
طمع از دام و دانه نابریدهشراب وصل دلبر ناچشیده
چو سنگ افسرده اندر بی نیازیبه سر بردند عمر خود به بازی
ندارم بهرهٔ از حال ایشاناز آن ببریدهام از قال ایشان
ز مرغان من برای آن رمیدمکه کس را مشتری خود ندیدم
اگر آهی برآرم از دل تنگبسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ
بدرد زهره حالی زهرهٔ خویشعطارد خاک سازد بهرهٔ خویش
به چاه افتد مه و گردد چو ماهیبه صحرای وجود ای از تو شاهی
به اقبال تو ای دادار عالمکه باد ابر مرادت کار عالم
بگویم حال مرغان ستمکاربگویم تا چه داند هر کسی کار
سراسر قصههاشان باز جویموز آن پس دانش و اعزاز جویم