گنج

بخش ۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۶ بیت
من به غیر از تو نبینم در جهانقادرا پروردگارا جاودان
من تو را دانم، تو را دانم، تو راحق تو را کی غیر باشد ای خدا
چون به جز تو نیست در هر دو جهانلاجرم غیری نباشد در میان
اولین و آخرین و ای احدظاهرین و باطنین و بی‌عدد
این جهان و آن جهان و در نهانآشکارا در نهان و در عیان
هم عیان و هم نهان پیدا توییهم درون گنبد خضرا تویی
در ازل بودی و باشی همچنانتا ابد هستی و باشی جاودان
ای ز تو پیدا شده کون و مکانای ز تو پیدا شده جان و جهان
ای ز تو عالم پر از غوغا شدهجان پاکان در رهت یغما شده
ای ز تو چرخ فلک گردان شدهصدهزاران دل ز تو حیران شده
ای ز وصلت عاشقان دل‌سوختهجامهٔ وصل تو هر دم دوخته
ای ز وصلت کار با زار آمدههمچو ابراهیم در نار آمده
ای ز وصلت جان‌ها اندر فغانهمچو موسی در جواب لن تران
ای ز وصلت جان‌ها بریان شدههمچو اسماعیل صد قربان شده
ای ز وصلت زاهدان در تهنیتهمچو داود نبی در تعزیت
ای ز وصلت عالمان در گیر و دارچون سلیمان پادشاهی مُلک‌دار
ای ز وصلت جان ما تاراج یافتچون محمد یک شب معراج یافت
ای ز وصلت عاشقان آشفته‌کارهمچو عیسی آمده از پای دار
ای ز وصلت آسمان گردان شدهاندرین ره راه بی‌پایان شده
ای ز وصلت کوکبان اندر طلبمی‌نیاسایند هرگز از تعب
ای ز وصلت آفتاب اندر سماغلط‌غلطان می‌رود بی‌سر و پا
ای ز وصلت خاک را خون در جگرهر زمان سِرّ دگر کرده به در
ای ز وصلت آب در کار آمدههر زمان هر سو پدیدار آمده
ای ز وصلت شد فریدت غرق خونهر زمان در خاک افتد سرنگون
ای ز وصلت آتش از غم سوختهاندر آن دم سنگ بر سر کوفته
ای ز وصلت هر زمان حیران شدمدر تحیر سر به سر گردان شدم
ای ز وصلت غرق توحید آمدملاجرم در عین تجرید آمدم
من توام تو من نه من جمله توییمحو کردم در تو مایی و تویی
خود یکی بود و نبود او را دوییاز منی هر چیز هم اینجا تویی
من به وصلت عارفی مطلق شدمعارفی رفته تمامی حق شدم
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سِرّ بی‌سرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم
صد هزاران خلق حیران مانده‌انداندرین ره نوح گریان مانده‌اند
صد هزاران عارفان در گفتگواندرین ره لوح دل در شست و شو
عاشقان آتش زنند در هر دو کونتا رهی زین نقش‌های لون لون
نقش‌ها را جمله در آتش بسوزبعد از آن شمع وصالش برفروز
چون نماند نقش‌ها اندر نهانآن زمان نقاش را بینی عیان
با تو گویم سِرّ اسرار نهانای برادر نقش را نقاش دان
چون تو را باشد کمال دین به حقخویش را هرگز نبینی جز به حق
جملگی اعضای تو ای بی‌خبرذات کلی این جهان را سر به سر
عرش و فرش و لوح و کرسی و قلماز توشان شد اسم در عالم علم
گوهری جان در هوس تو کرده‌ایبا سگی و جاهلی خو کرده‌ای
داده‌ای بر باد عمر جاودانیک زمان آگه نه‌ای از سِرّ جان
چون شوی آگه ز سِرّ خویشتنترک گیری از حدیث ما و من
جمله را یک بینی ای مرد خدایتا نبینی ای پسر رشته دوتای
گر تو راه عشق را مایل شوییک ره و یک کعبه و یک دل شوی
ننگری در هیچ سو ای مرد کاردایما در عشق باشی بی‌قرار
عشق جانان جوهر جان آمده‌ستلاجرم از خلق پنهان آمده‌ست
هست پیدا نیک تنها از شماکی بود خفاش را تاب ضیا
این جهان و آن جهان با هم ببینبگذر از راه گمان و از یقین
عشق با انسان و آن آمیختهروح اندر خاک‌دان آویخته
گفتم ای آرام جان عاشقانهم شوی درمان درون جسم و جان
ای جمالت عاشقان نشناختهمرکب معنی درین ره تاخته
ای وصالت سالکان را رهروانجمله در آیند از ره بی‌نشان
ای وصالت صادقان صادق شدهدر طریق عشق خود لایق شده
ای وصالت عالمان در های و هویدر ره تقلید بشکافند موی
ای وصالت اولیا را داد حالدأب ایشان ماورای قیل و قال
ای وصالت آسمان و هم زمینهست در تسبیح رب العالمین
ای وصالت شمس را دریافتهنور او در جمله عالم یافته
ای وصالت ماه را هاله زدهگاه بدر و گه هلالی بر زده
ای وصالت باد و آتش را به همداد وصلت از ره لطف و کرم
ای وصالت بحر را بگداختههر زمان درد دگر پرداخته
ای وصالت کرد آب و خاک راداد قدسی روح قدس پاک را
ای وصالت کوه را در گل زدهصد هزاران عاربش بر دل زده
ای وصالت سِر دریای قدمصد هزاران درّ آرد از عدم
ای وصالت آشکارا و نهانای وصالت بی بیان و بی عیان
ای وصالت انبیا و اولیاای وصالت عاشقان و اصفیا
ای وصالت زاهدان و مخلصانای وصالت نیستی و هستیان
ای وصالت هست گشته در جهانای وصالت هست پیدا و نهان
ای وصالت از جهان بیرون شدهای وصالت عالم بی‌چون شده
ای وصالت هر دو عالم سوختهای وصالت خان و مانم سوخته
عالمان در علم او در مانده‌اندعارفان از عرف او وامانده‌اند
عاشقان از عشق او حیران شدندهر دم از نوعی دگر بی‌جان شدند
زاهدان از زهد او رسوا شدنددر خیال زهد او شیدا شدند
بعد پنجه سال او اسرار یافتاز فریدالدین لقب عطار یافت
سر بی‌سرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم