گنج

بخش ۳۱ - در بیان سماع و کیفیت آن

سماع اصلی بزرگست اندرین رهچو یابی سمع دل گردی تو آگه
اگر سمع دلت نبود ندانیبپوشند بر تو یکسر این معانی
کسی را کز سماعش ذوق نبودحقیقت دان که او را شوق نبود
بنای عشقبازی شوق باشدکسی داند که صاحب ذوق باشد
کسی کو را نباشد سمع معنینباشد از سماعش جمع معنی
بود معزول از سمع حقیقتنباشد در صف جمع طریقت
بود جان و دلش از ذوق محجوبنه طالب باشد او هرگز نه مطلوب
شود اوصاف او یکسر فسردهتو او را زنده دانی هست مرده
ازو هرگز نیاید هیچ کاریمگر ضایع گذارد روزگاری
بسر پرد درین ره مرد آگاهنثار از جان و دل سازد در این راه
زمان باید پس آنگه خوش مکانیپس اخوان تا شود آسوده جانی
ز منهیات شرعی دور بایدز ناجنسان بسی مستور باید
ازین جمله اگر یک چیز کم شدهمه شادی دل اندوه و غم شد
ولی برمبتدی زهر است دائمکه نفس او بهستی گشت قائم
چو مرتاض و مجاهد گشت شد پاکنماند از هستیش در راه خاشاک
ز گفت و خواب و خور بیزار گرددگهی مست و گهی هشیار گردد
زبانش دائماً گویای این راهبجان ودل بود پویای این راه
تمامی از کدورت پاک گرددبرش هر زهر چون تریاک گردد
نباشد طالب جاه و متاعیبود پیوسته جویای سماعی
ز آواز خوشی کاید بگوششرود از شوق جانان عقل و هوشش
ببوی وصل جانان زنده باشدبوقت و فهم او گوینده باشد
چو زین عالم ترقی کرد درحالدر او ظاهر نگردد قول قوال
مگر گویندهٔ خوب و موافققرین حال او معشوق و عاشق
در آن پرده که رهرو را مقام استبدان کین سالکان را زآن مقام است
از آن صورت بود گر هست دلکششود وقت عزیزان یک زمان خوش
خورد روحش بمعراج معانیز جوی قرب آب زندگانی
اگر حاضر بود صاحب نیازیبروز آن وقت آن برگی و سازی
کند زان توشهٔ راه قیامتدر آن ره یابد از آفت سلامت
چو زین عالم ترقی کرد رهروسماعش را تو شرح و وصف بشنو
بوقت استماع قول قوّالکه هر یک را دگرگون گردد احوال
تو گوی شفقت از روی فتوتبباید کردن او را صد مروت
ترا جمع بایدش کردن ز احوالکه تا حاضر شود با تو در آن حال
بصورت با تو در جنبد زمانیدهد حالات خود را زان نشانی
شود بیمار حالان را طبیبیدهد صاحب نصیبان را نصیبی
بود چون کیمیا آن وقت و آن حالبگردد جمله رازان جمله احوال
تمامت را برنگ خود برآردبر ایشان روز بدبختی سرآرد
سزای وقت و استعداد هر یکببخشد خلعتی زانجمله بیشک
بود نادر چنین صاحب سماعیکه بر هر کس بتابد زان شعاعی
بجان آن چنان وقت و چنان حالکه تا یکسر بگردد بر تو احوال
در آن جمع ار شوی حاضر بیکبارنماند از گنه برگردنت بار
اگر یک دم در آن محفل نشینیبسا تخم سعادت را که چینی
خوری زان مجمع آب زندگانیبدل حاضر شو ای جان گر توانی
شنیده باشی ای جان حال شاهدمشو منکر تو بر احوال شاهد