گنج

بخش ۱۱ - در بیان و شرف علم فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۹ بیت
شرف از علم حاصل کن تو جاناعزیز آمد همیشه مرد دانا
نباشد هیچ عزت به ز دانشنباید بُد دمی غافل ز دانش
همیشه مرد گردد حاصل از علممبادا هیچکس بی‌حاصل از علم
شرف شد مرد را حاصل ز دانشنباید بد دمی غافل ز دانش
شرف خواهی تو علم آموز دایمدرین اندیشه خود را سوز دایم
که تا جانت شود روشن ز دانشوجود تو شود گلشن ز دانش
بعلمست آدمی انسان مطلقچو علمش نیست شد حیوان مطلق
ولی علم تو باید با عمل یارکه تا شاخ امیدت آورد بار
چو علمت با علم انباز گرددهمه کار تو برگ و ساز گردد
چو علمت بی عمل باشد سفیهیچو باعلمت عمل باشد فقیهی
ترا چون در عمل تقصیر باشدز نفست دیو را توقیر باشد
عمل با علم چون شد یار و هم پشتنماند دیو را جز باد در مشت
چو علمت هست جانا در عمل کوشکه تا پندت بود چون حلقه در گوش
چو علمت همت پیش آور تو کردارکه تا هر کس ترا بیند کند کار
چوعالم بیعمل شد گاه وبیگاهشود هر کس ز او گستاخ و گمراه
چو علم آموختی رو در عمل آرکه تا یابی بنزد حضرتش بار
چو علمت با عمل همکار نبودبنزد راسخونت بار نبود
هدایت را بعلم اندر عمل دانازو یابی تو نزدیکی بیزدان
چو با علمت عمل هم یار نبودهدایت را بنزدت کار نبود
مقصر در عمل مهجور باشدمدام از حضرت حق دور باشد
بعلم اندر تو توفیر عمل کندر آن توفیر تقصیر عمل کن
چوعلمت باعمل همراز گرددعمل با علم تو انباز گردد
تو با علم و عمل باش ای برادرکه تاکار تو گردد جمله در خور
بسا گنجا که یابی در معانیپر از در خوشاب و لعل کانی
بدانی سر شرع مصطفی رااز آن دانش کنی حاصل صفا را
عمل بی‌علم خود سودی نداردچو بیماری که بهبودی ندارد
چو بی علمت بود اعمال میدانبود راضی و خوشحال از تو شیطان
چو اعمال تو بی‌علمست یکسربکاری باز ناید روز محشر
عمل را علم چون جانست دایموجود شخص از جانست قایم
چو بی جان را بدن ناید بکاریطمع دروی کند هر مور و ماری
عمل را علم باید زانکه جاهلبود از شرط و رکن فرض غافل
فرایض از سنن چون بازنشناختبیاید پیشکش با دیو پرداخت
عمل بی علم باشد جهل مطلقبجهل ای جان نشاید یافتن حق
عمل با علم و با اخلاص بایدکه در محشر ازو کاری براید
منه تفضیل جهل خویش بر علمسعادت جمله مدفونست در علم
اگرچه بی عمل شد مرد عالمنباشد از ثوابی فرد عالم
مثال علم اگرچه با عمل نیستبگویم زانکه در گفتن خلل نیست
بود چون آنکسی که راه داندولی تا صد ره از آن باز ماند
طبیعت پای جهل او نبنددعمل ناکردن از خود می‌پسندد
نهاون میکند ره را نپویدولیکن وصف ره با جمله گوید
اگرچه پای جهلش بسته گرددبعلمش جاهل از خود رسته گردد
ازو هر کس نشان راه جویدزبان دارد نشانها باز گوید
چو او یکسر کسان را ره نمایدبود روزی که خود را برگشاید
ثواب آن نشانها را که گویدگشاده گردد و ره را بپوید
هر آنکس کو دلیل نیک داندهم او خود را بمنزل در رساند
بود چون کور مادر زاد جاهلکه باشد از ره و بیراه غافل
نهد رو در بیابان راه داندخلایق را از آن بیراه خواند
مشو گستاخ چون او گردد آگاهبود بیشک فتاده در بن چاه
چو متبوع افتد اندر چاه بی شکدرافتد تابعانش جمله یک یک
عجب چاهیست این چاه طبیعتمشو زنهار گمراه طبیعت
در آن چه گر فتادی در نیائیکه اندر وی نیابی روشنائی
عمل کن تا که اخلاص آورد یارکه بی اخلاص برناید ترا کار
چو مقرون گشت اخلاصت باعمالقبول حضرت آید جمله افعال
عمل با علم و با اخلاص چون شدز نورش زهرهٔ شیطان بخون شد
خطر دارد بسی در راه مخلصبفضل حق شود آگاه مخلص
که اخلاصی که در وی شد هویداز استعمال شرعش گشت پیدا
چو از حضرت بیامد آن هدایتکه از شارع شناسد این حکایت
همین دانش بود او را چو پیریخطر برخیزد و گردد خطیری
بجو پیری اگر تو مرد راهیکه باشد پیر همچون روشنائی