بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
یکی پرسید از آن دیوانه مجنونکه عالم چیست گفتا کفک صابون
به ماسوره بگیر آن کفک و در دمبرون آور از آن ماسوره عالم
ببین این شکل رنگارنگ زیباکز آن ماسوره میگردد هویدا
اگرچه صورتی بس دلستانستدوم صورت که احول بیند آنست
فنا ملک و زوالش مالک آمداساسش کل شئی هالک آمد
میانش باد و او خود هیچ هیچیز هیچی هیچ ناید، چند پیچی؟
شود فانی نماید ناگهان گمجهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم
اگر نور دلت گردد پدیدارنه در چشم تو در ماند نه دیوار
همه در دل شود چون ذرهای گمبلی در بحر گردد قطرهای گم
عصا در دست موسی اژدها شدهمه باطل فرو برد و عصا شد
بگفتم جملهٔ اسرار سر بازحجاب آخر ز پیش خود برانداز
اگر این پرده از هم بر درانیهمه جز یک نبینی و ندانی
زهی عطار خوشگفتار بادیوزین گفتار برخوردار بادی
اگر بر نیستی از شاخ معنیتنکردندی چنین گستاخ معنیت