بخش ۱ - المقاله الثمانیه
چرا بودی چو بودی کارت افتادچه گویم عقبه دشوارت افتاد
ترا چه جرم کآوردندت ای دوستتویی در راه معنی مغز هر پوست
معادن مغز ارکانست لیکننباتست آنگهی مغز معادن
وزو مغز نبات افتاده حیوانوزان پس مغز حیوان گشت انسان
ز انسان انبیا گشته خلاصهوزیشان سید سادات خاصه
ازین هفت آسمان در راه معنیبباید رفت تا درگاه مولی
همی هرچه از کمال اصل دورستازو طبع حقیقت بین نفورست
جمادی بودهٔ حیی شدی توکجا لاشی بدی شیئی شدی تو
چنان خواهم که بر ترتیب اولنداری یک نفس خود را معطل
ز رتبت سوی رتبت مینهی گامبرون میآیی از یک یک خم دام
نهادت پر گره بندست جان رااز آن جان مینبینی آن جهان را
نهادت پر گره کردند از آغازبه یک یک دم شود یک یک گره باز
چه دانی ای به زیر کوه زادهکه تو زیر چه باری اوفتاده
کسی را زیر کوهی پروریدندبه زیر بار کوهش آوریدند
جهانی بار بر پشتش نهادندبه زیر بار کوهش خوی دادند
مه از کوهست بار او و او مورهمه آفاق خورشیدست او کور
چو برگیرند ازو بار گران رابه یک ساعت ببیند آن جهان را
شکیبائی بجان او درآیدهمه عالم نشان او برآید
چو نور جاودان آید به پیششفرو ماند عجب آید ز خویشش
به دل گوید که چون گشتم چنین منز شک چون آمدم سوی یقین من
منم این یا نیم من اینت بشگفتکه نور من همه آفاق بگرفت
چو نابینای مادرزاد ناگاهکه یابد نور چشم خود به یک راه
چو بیند روشنایی جهان اوچگونه خیره ماند آن زمان او
ترا همچون سرآید زندگانیدر آن عالم به عینه هم چنانی
از آن تاریک جا چون دور گردیقرین عالم پر نور گردی
عجب ماتی درآن چندان عجایبغریبت آید آن چندان غرایب
همی چندان که چشم تو کند کارهمی خورشید بینی ذره کردار
در آن حضرت که امکان ثبوتستفلک چون دستباف عنکبوتست
کجا آنجا وجود کس نمایدنمد چون در بر اطلس نماید
به پیش آفتاب عالم آرایکجا ماند وجود سایه بر جای
از آن پس پرده هستی درآیدسر از رفعت سوی پستی درآید
همی چندانک کردی نیک و بد توهمه آماده بینی گرد خود تو
اگر بد کردهٔ زیر حجابیوگرنه با بزرگان هم رکابی
به نیکی و بدی در کار خویشیهمه آیینهء کردار خویشی
اگر نیکست و گر بد کار و کردارشود در پیش روی تو پدیدار