گنج

بخش ۶ - الحکایه و التمثیل

چنین گفت آن جوانمرد پگه‌خیزکه پیش از صبحدم در طاعت آویز
به هر طاعت که فرمودند پای آرنماز چاشت آنگاهی بجای آر
چو این کردی ز فرمان بیش کردینکو کردی تو آنِ خویش کردی
کنون گر در رسد بازیت از راهنشیند بر سر دست تو ناگاه
تو پایش گیر کاینجا جمله سودستوگرنه باز گیر تو که بودست
اگر آویزشی داری به مویینیابی بوی او از هیچ سویی
مگر پالوده گردی روزگاریکه تا بویی بیابی از کناری
ز تو تا هست مویی مانده بر جایبدان یک موی مانی بند بر پای
جنب را بر تن ار خشک‌ است یک مویهنوزش نانمازی دان به صد روی
چو مویی تا به کوهی در حساب استچه مویی و چه کوهی چون حجاب است
تو تا یکبارگی جان درنبازیجنب دانم ترا و نانمازی
مکاتب را اگر یک جو بماندستبدان جو جاودان در گو بماندست
توییِ تو ترا نامحرم آمدتو بی تو شو که آدم آن دم آمد
اگر آیینه تو همدم تستچو از دم تیره شد نامحرم تست
دو همدم را که با همشان حساب استاگر مویی میان باشد حجاب است
چو بنشیند به خلوت یار با یارنفس نامحرم افتد همچو اغیار
ندانی کرد هرگز خلوت آغازمگر از هر چه داری خو کنی باز
نه زان شیر مردان سر راهکه گردد جان تو زین راز آگاه
علی‌الجمله یقین بشناس مطلقکه از حق نیست برخوردار جز حق
بگو تا در خور حق یار که بودچو جز حق نیست برخوردار که بود
چو در دریای قدرت قطرهٔ توچو با خورشید حضرت ذرهٔ تو
چگونه وصل او داری تو امیدچگونه بر توانی شد به خورشید
تو می‌خواهی بزاری و بزوریکه آید پیل در سوراخ موری
برو بنشین که جان از دست برخاستدرآمد هوشیار و مست برخاست
اگر جان است دایم غرقه اوستوگر عقل او برون از حلقه اوست
هزاران ذره سرگردان بماندستولی خورشید در ایوان بماندست
درین دریا هزاران قطره پنهانستولی گوهر درون قعر پنهانست
بسی در وصف او تصنیف کردندبسی با یکدگر تعریف کردند
هزاران قرن می‌کردند فکرتبآخر با سرآمد عجز و حیرت
زهی دریای پر دُر الهیکه ننشیند برو گرد تباهی
سخن‌ها می‌رود چون آب زر پاکولیکن دیده داری تو پر خاک
دلت با نفس شهوت خوی کردهکجا بیند معانی زیر پرده
چو تو عالم ندانی جز خیالیکجا یابی ازین معنی کمالی
ترا با این چه کار ای خفته باریندارد مشک با کناس کاری