بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل
کری بر ره بخفت از خردهدانیکه تا وقتی درآید کاروانی
درآمد کاروان و رفت چون دودکجا آن خفتهٔ کر را خبر بود
چو شد بیدار خواب از دیدگان رفتبدو گفتند ای کر کاروان رفت
چرا خفتی که کرد آخر چنین خوابکه بگذشتند همراهان و اصحاب
ندانم تا چه خوابت دید ایامکه خوش در خواب کردت تا سرانجام
کر آن بشنود گفت آشفته بودمکه هم کر بودم و هم خفته بودم
دریغا چون شدم از خواب بیدارنمییابم ز یک همراه آثار