گنج

بخش ۹ - الحکایه و التمثیل

چو مُرد آن پیرمردِ پیرِ اصحابمگر آن شب مریدش دید در خواب
بپرسیدش که هین چون بود حالتکه می‌کردند ز من ربک سؤالت
چنین گفت او که دیدم آن دو تن راخدایم را سپردم خویشتن را
مرا گفتند ای خوش برده خوابتخدایت کیست و چیست اینجا جوابت
سخن گوی جهان در هیچ بابینشد وا خانه از بهر جوابی
چنین گفتم که من از تنگناییبدل کردم سرایی نه خدایی
شوید از من بحق چون از کمان تیربحق گویید می‌گوید فلان پیر
ترا چندان که ریک و برگ و مویستبهر یکصد هزار اسرار جویست
تو با این جمله پاکان دل افزایفراموشم نکردی در چنین جای
مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیستفراموشت کنم اینم هوس نیست