بخش ۷ - الحکایه و التمثیل
سئوالی کرد زین شیوه یکی خاماز آن سلطان بر حق پیر بسطام
که از بهر چرا عالم چنین استکه آن یک آسمان این یک زمین است
چو آن پیوسته در جنبش فتادستچرا این ساکن اینجا ایستادست
چرا این هفت گردد بر هم اینجاچرا جاییست خاص این عالم اینجا
جوابش داد آن سلطان مطلقکه بشنو این جواب از ما علی الحق
سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچبرای این که میبینی دگر هیچ
چو ما در اصل کل علت نگوییمبلی در فرع هم علت نجوییم
چو عقل فلسفی در علت افتادز دین مصطفا بی دولت افتاد
نه اشکالست در دین و نه علتبجز تسلیم نیست این دین و ملت
ورای عقل ما را بارگاهیستولیکن فلسفی یک چشم راهیست
همی هر کو چرا گفت او خطا گفتبگو تا خود چرا باید چرا گفت
چرا و چون نبات و خاک وهمستکسی دریابد این کو پاک فهمست
عزیزا سر جان و تن شنیدیز مغز هر سخن روغن کشیدی
تن و جان را منور کن باسراروگرنه جان و تن گردد گرفتار
چو میبینی بهم یاری هر دوبهم باشد گرفتاری هر دو
مثال جان و تن خواهی ز من خواهمثال کور و مفلوج است در راه