گنج

بخش ۲ - الحکایه و التمثیل

رکویی زی نظام آورد آن پیرکه پر زر کن مکن زنهار تقصیر
نظامش گفت این رکوه بزرگستکه در من می‌فتد گویی که گرگست
ندارد گفت سودت پر زرش کنمکن نیمه ولیکن تا سرش کن
گشادند آن دم از درجی یکی درکه تا در رکوه کردند اندکی زر
نه آن رکوه تهی بستد نه شد دورسته در دست او درمانده دستور
به ده بار دگر زر کرد بیششچو رکوه پر نبد می‌بود پیشش
به آخر رکوه پر زر کرد او راز پیش خود فراتر کرد او را
چو صوفی زر ستد در حالت افتادبه نزدیک نظام آمد باستاد
نثارش کرد بر سر رکوه زرچو شد رکوه تهی افکند بر در
بدو گفتا نشستم روزگاریکه تا فرق ترا آرم نثاری
چو اندر خورد تو چیزی ندیدمز تو بر تو فشاندم وارهیدم
ز تو زر هم برای تو پذیرمز تو گیرم زر و بر تو نگیرم
عزیزا چون تو نقد آن نداریکه سلطان را نثاری درخور آری
ز حق می‌خواه جانت را معانیکه تا هرچت دهد بر وی فشانی
چه دولت بیش از آن دانی گدا راکه جانی برفشاند پادشا را
منم در عشق، سرگردان بماندهز خود بی خود شده حیران بمانده
میان خواب و بیداریم حالیستکه جانم را در آن حد کمالیست
اگر آن دم نبودی حاصل منتهی کردی از آن دم، دم دل من
دلم را از جهان لذت جز آن نیستچه می‌گویم که آن دم از جهان نیست
کسی کاو نیست عاشق آدمی نیستکه او را با چنان همدم دمی نیست
اگر در اصل کار آن دم نبودیوجود آدم و عالم نبودی
دمی کآن از سر عشق است جان رابدان دم زندگی دانم جهان را
زهی عطار در اسرار راندنمسلم شد ترا گوهر فشاندن
عنان را باز کش از راه اسرارکه ره دورست و مرکب نیست رهوار