بخش ۱ - المقالة الرابعه
الا ای جان و دل را درد و داروتو آن نوری که کم تمسسه نارو
ز روزنهای مشکاتی مشبکنشیمن کرده بر شاخی مبارک
تو در مصباح تن مشکوة نوریز نزدیکی که هستی دورِ دوری
زجاجه بشکن و زیتت فروریزبه نور کوکب دری درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کارستکه نور آسمان گردت حصارست
الا ای بلبل گویای اسرارز صندوق جواهر بند بردار
چو عیسی در سخن شیرین زفان شوصدف را بشکن و گوهر فشان شو
به آواز خوش خود سر میافرازکه در ابریشم و نی هست آواز
خوش آوازی بلبل از تو بیش استکه سرمست خوش آوازی خویش است
ز شِنْوایی خود چندین بمخروشکه بانگی بشنود ده میل خرگوش
ز بینایی مدان این فر و فرهنگکه گنجشکی ببیند بیست فرسنگ
ز بویایی ناقص نیز کم گویکه از یک میل موشی بشنود بوی
ز وهم خود مدان خود را تزایدکه آب از وهم خود بنمود هدهد
تو گر بیشی از آن جمله از آنیکه بس گویا و بس پاکیزه دانی
الا ای قطرهٔ بالا گزیدهز دریای قِدم بویی شنیده
ز دریا گرچه بالایی گزیدیولیکن در کمال خود رسیدی
چو از دریا سوی بالا شدی توصدف را لؤلؤی لالا شدی تو
تو ناکرده سفر، گوهر نگردیچو خاکستر شدی اخگر نگردی
سفر کردی ز دریا سوی عنصرسفر ناکرده قطره کی شود دُر؟
نخستین قطره باران سفر کردو از آن پس قعر دریا پر گهر کرد
به دریا گر گهر پنهان بماندگهر با خاک ره یکسان بماند
ولی چون گوهر از دریا برآیدز زیر تشت پر زر با سرآید
چو برگ تود از موضع سفر کردز دیبا و ز اطلس سر بهدر کرد
سفر را گر نه این انجام بودیفلک را یک نفس آرام بودی
سفر را گر چنین قدری نبودیمه نو از سفر بدری نبودی
الا ای نیک یار تند مستیزدمی زین چارچوب طبع برخیز
به پروازِ جهانِ لامکان شوزمانی بی زمین و بی زمان شو
که اندر لازمان صد سال و یک دمبه پیشت هر دو یکسانند با هم
دمی آنجایگه صد سال باشدز استقبال و ماضی حال باشد
ولیکن حال نبود در زمانیاز آن معنی که نبود آسمانی
نیابی انقضای دور دوراننبینی انقلاب چرخ گردان
چو نور دیده باشد آسمانهانباشد چون چنینها آنچنانها
نه نقصان باشد آنجا، نه کمالینه ماضی و نه مستقبل، نه حالی
چو هست آن حضرت از هر دو جهان دوراز آنست از زمان و از مکان دور
بود در یک نفس مهدی و آدمنه آن یک بیش ازین نه این از آن کم
چو حالی این زمین کردی بَدل تویکی بینی ابد را با ازل تو
چو آنجا نه چه ونه چند باشدازل را با ابد پیوند باشد
یقین دانم که هر دو جز یکی نیستمحقق را درین معنی شکی نیست
الا یا مهرهبازِ حقهپردازنقاب از لعبتِ معنی برانداز
مشعبدوار چابک دستییی کنشرابی درکش و بدمستییی کن
به (؟ز) خاک آینهٔ جانْ پاک بزدایتهی کن حقه را و پاک بنمای
ز بندِ پیچ بر پیچِ زمانهگرفتار آمدی در کنجِ خانه
اگر تو روی بنمایی ز پردهبسوزی هفت چرخ سال خورده
تو گنجی نُه سپهرت درمیانهبرآی از چار دیوار زمانه
طلسم و بند نیز نجات بشکندر و دهلیز موجودات بشکن
تو گنجی لیک در بند طلسمیتو جانی لیک در زندان جسمی
ازین زندان دنیا رخت برگیربه کلی دل ز بند سخت برگیر
میان پارگین و آز ماندینمیدانی که از چه باز ماندی
تو معذوری که آگاهی نداریکه اینجا آنچ میخواهی نداری
چو از حق برگ رندان مینیابیعجب نبود اگر آن مینیابی
الا یا مرغ حکمت دان زمانیچه خواهی یافت زین به آشیانی
به پرواز معانی باز کن پرسرای هفت در را باز کن در
چو بگذشتی ز چار و نُه به پروازز خود بگذر به حق کن چشم خود باز
چرا مغرور جای دیو گشتیتو دیوانه شدی کالیو گشتی
چو میدانی که میباید شدن زودنه خواهد نیز روی آمدن بود
چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس؟ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس
بدان کهاقطاع ابلیس است دنیاسرای مکر و تلبیس است دنیا
سرای او بدو ده باز رفتینظر بر پیشگاه انداز و رفتی
چو نیست ابلیس را با جای تو کارتو نیز از جای او بگذر به هنجار
چو زین گلخن بدان گلشن رسیدیهمان انگار کهاین گلخن ندیدی
نخستین در جهان قدس بخراموزآن پس در جهان انس نِه گام
چو بر استبرق خضرا نشینیتو باشی جمله و خود را نبینی
چو بگذشتی ز چندان پرده و دامبه یک چندی شوی هادی بر آن بام
شود چشمت به خورشید جهان بازشود بر تو در دریای جان باز
چو تو هادی شدی در خود نگه کنبدان خود را و قصد بارگه کن
که چون خوددان شوی حقدان شوی تواز آن پس زود در پیشان شوی تو
اگر هستی حجابی پیشت آرداز آن حالت دمی با خویشت آرد
چو هستی تو ننماید برِ اوز خود بیخود بمانی بر در او
دگر ره پردهای در پیش آیدخودی در بی خودی با خویش آید
چو آگه شد، شود لذت پدیدارز شادی در خروش آید دگر بار
چو پروانه بر آتش میزند خویشکه تا هستی او برخیزد از پیش
چو برخیزد حجاب هستی اودگر ره قوت آرد مستی او
گهی افتان گهی خیزان بماندگهی بیجان گهی با جان بماند
گهی در لذتی گه در فناییگهی در فرقتی گه در بقایی
بگویم این سخن سرباز با تو که گه غم چیست گاهی ناز با تو
قدم را با حدوث آویزشی نیستوگر آویزشست آمیزشی نیست
کنون ای آفتاب سایه پروردکه گفتت کز کنار دایه برگرد؟
چو تو در عالم حادث شتابیز نور عالم ثالث چه یابی؟
الا ای مرغ بیرون آی ازین دامدمی در مرغزار خلد بخرام
چو هستی بر دل اسرار گشتهز شاخ عشق برخوردار گشته
بگردان روی از دیوار آخرفرو شو در پی اسرار آخر
همی هر ذره از عالم که بینیاگر تو در پی آن مینشینی
چنان پیدا شود آن ذره در راهکه نوری گردد از انوار درگاه
شود هر ذرهای چون آفتابیپدید آید حجابی از حجابی
برون میآید از اَستار اسراررهی دور و نهایت ناپدیدار
نه هرگز هیچ کس پیشانش یابدنه هرگز غایت و پایانش یابد
چنین گفتهست طاهر پاکبازیکه من چل سال ماندم در نیازی
ز یک یک ذره سوی دوست راه استولی بر چشم تو عالم سیاه است
نهادت پرده و دادت بسی هیلکه تا نااهل پیدا آید از اهل
تو گر اهلیتی داری درین راهز یک یک ذره می شو تا به درگاه
ز پیشان گر نظر بر تو نبودیز سوی تو سفر بر تو نبودی
ولی چون نور پیشان رهبر تستچرا این کاهلی در جوهر تست؟
ببین آخر اگر داری حضوریکه هر دم میرسد از یار نوری
ز تو گر یار گیرد یک نظر بازبه دیناری نبابی هیچ زنار
اگر روشن کنی آیینهٔ دلدری بگشایدت در سینه دل
دری کان در چو بر دلبر گشایدفلک را پرده داری برنشاید
تو را سه چیز میباید ز کونینبدانستن عمل کردن شدن عین
چو علمت از عبادت بین گردددلت آیینه کونین گردد