بخش ۵ - الحکایه و التمثیل
یکی پرسید از آن شوریده ایامکه تو چه دوست داری گفت دشنام
که هر چیزی که دیگر میدهندمبجز دشنام منت مینهندم
چرا چندین تو اندر بند خلقیبدان ماند که حاجتمند خلقی
که گر ناگاه سیمی بر تو بشکستنگیرد کس بیک جو زر ترا دست
اگر از جوع گردی نیم مردهبرای تکیه کردن نیم گرده
اگر روزی بباشی بهر دو، نانترا از پای بنشانند دونان
ببین تا از کرم پروردگارتنشاند اندر نمازی چند بارت
ترا چون چشم برجانست وجاناندلت را کی سرجانست و جانان
چو نان از خوان ستانی خوان بود شومکه بیشک خوان بیش از نان بود شوم
چه گردی گرد خوان و شاه چندینکه مشتی عاجزند و خوار و مسکین